نوشتن
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده
 
 
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

انگشت‌هایش را گرفت روی پلک‌ها. نگه داشت که بسته بمانند. می‌خواست دیگر اشک درنیاد. تمام بالش و موهاش خیس شده بود. توی گوشهاش پر اشک بود. از نمناکی چندشش شد. سردش شد. بس بود دیگر. گریه بس بود. با دل انگشت فشار داد به پلک‌ها. گوی لغزان چشم زیر انگشتهاش داغ داغ بود و مثل نبض می‌زد، نمی‌دانست ضربان از نوک انگشتهاست یا چشم. انگشت‌ها را فشار داد. باز مثل چشمه‌ای جوشید. تمام منفذ‌ها را با فشار پر کرده بود اما نمی‌دانست از  کجا نم پس داد. فایده نداشت.

گفت خودم را دلداری بدهم. دست کشید به موهای خودش. از کنار گوش که خیس اشک بود دست کشید و نوک انگشت‌ها را رساند به پوست سر و نرم نرم خاراندش. به خودش گفت: گریه نکن عزیزم. گریه نکن. تموم می‌شه، همه ٔاین‌ها یه روز تموم می‌شه. یکم صبر داشته باش تا زمان بگذره. بعد به آن صدا جواب داد: دیگه تمومی درکار نیست. بعد از تمومی هیچی نیست. زمان که بگذره فقط زخم کهنه می‌شه. به خودش گفت: آینده قابل پیش بینی نیست. همیشه ته دلت کورسویی بوده از امید. الان هم اگه به ته ته فکرت نگاه کنی می‌بینیش. اینقدر سیاه نبین همه چیز رو. تو همیشه وقتی کم میاری می‌گی این دیگه از همه سخت‌تر و بدتره و این بار دوام نمیاری. اما دیدی که همیشه دوام آوردی. دیدی که تموم شده و باز زنده موندی. الان هم می‌گذره. بی‌خودی خودتو اذیت می‌کنی. بعد به آن صدا جواب داد: اینبار فرق می‌کنه. اینبار مثل سقوط آزاد توی سیاهیه. اینبار دیگه توی اون خلاء ی هستم که همیشه ازش می‌ترسیدم. دست کشید به پیشانی خودش، به زیر پلک و اشک را پاک کرد: گریه نکن عزیزم. گریه نکن عسلم.

چشم‌هایش را بست و فکر کرد که لبهای خودش پیشانی نمناکش را می‌بوسد. به خودش گفت: مریض می‌شی و می‌مونی سر دست خودت. کی جمع و جورت می‌کنه؟ به آن صدا جواب داد: دیگه مهم نیست برام. دیگه....

بخشی از داستانی تازه و ناتمام


 
دوره
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

گاهی غلام مرا با خود به محل ارده سازی می‌برد. شتری که چشم‌هایش را بسته‌اند به آهنگی یکنواخت سنگ آسیای عظیمی را بر محور ستونی چوبی می‌چرخاند. سنگ قائم بر سنگ افقی زیرین می‌ساید و دانه‌های کنجد را خرد می‌کند. روغن کنجد از روزنه‌ای به قیفی و مخزنی می‌ریزد. تفاله‌های کنجد را مردی جمع می‌کند. گردش پیوستهٔ شتر چشم بسته در فضای نیم تاریک و نمور سرم را به دوار می‌اندازد. ازغلام می‌پرسم چرا چشمهای شتر را بسته‌اند. می‌گوید به این دلیل که سرش گیج نرود. گاهی گمان می‌کنم که آدمهای پیرامونم هم به شتر عصاری می‌مانند. چشم بسته سنگ سرنوشت خود را می‌چرخانند و مدام بر حول محوری ثابت می‌چرخند و چون نمی‌بینند گمان می‌کنند راهی مستقیم و بی‌انتها را طی می‌کنند. اگر چشمشان را باز کنند سرشان گیج می‌رود و از حرکت باز می‌مانند.

شب هول- هرمز شهدادی


 
میراث
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

دیروز عصر طرف مکالمه ی من:

- به شوهرش میگه حداقل به پسره بگو اون دیگه منو نزنه, شوهره بهش گفته چه اشکال داره؟ هم من مادرم رو کتک میزدم هم بابام


 
گربه سان
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

دیدی بعضی آدمها چه قیافه ای به خودشان میگیرند؟ همیشه انگار میخواهند بابت کاری که کرده اند معذرت بخواهند. همیشه چشمها حالت مضطرب و ملتمس دارند. جرأت نگاه کردن مستقیم به چشمهای طرف را ندارند انگار. با این آدمها دو جور رفتار میکنم. اگر پگاه خوبی باشم دلم میسوزد برایشان. کاری میکنم که نسبت به خودشان احساس بهتری پیدا کنند. اگر پگاه بدی باشم تشر میروم. بد حرف میزنم. با لحنم توهین میکنم. دلم خنک نمیشود از اینکار، اما بعد هم پشیمان نمیشوم.


 
ستاره ی چکیده
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

دیشب قبل از خواب داشتم برنامه ریزی می‌کردم برای کارهای پاییز: باید باغ پشت را بدهم بیل بزنند و زیر رو کنند تا خاکش هوا بخورد. بدهم پای درخت‌های انجیر را تشتک درست کنند. درخت انار را هرس کنند وقتی انار‌هایش را چیدم. بذر گل آفتابگردان بکارم حاشیه کرت‌ها. علف‌های هرز را دربیاوردند و سفارش کود بدهم، ده کیسه گمانم کافی باشد. خودم را تصور کردم که دارم از کنار خانه می‌روم به باغ پشت. از راه باریک سیمان شده. وقتی می‌رفتم فکر کردم باید کناره‌های این راه هم گل بکارم. گلی که پایه بلند باشد و رنگ رنگ. بدهم قبلش شمشاد‌ها را هرس کنند. تا نور به اندازه کافی بتابد به گل‌ها. قدم قدم به باغ پشت نزدیک شدم. پیراهنی خنک و آزاد تنم است و چادری نخی و گلدار سرم. آن طرف شمشاد‌ها خانهٔ همسایه بود که گاهی صدایشان می‌آمد. صبح بود و خنک. هوای خنک و بوی گس شمشاد‌ها مستم کرد... با صدای آف و آن کردن کولر به خودم آمدم. توی رختخواب بودم. می‌خواستم برنامه ریزی‌هایم را ادامه بدهم. می‌خواستم از باغ پشت رد شوم و به فکرهای دیگر برسم. اتفاقی افتاد
اتفاقی در ذهنم. مثل ضربه‌ای دردناک. من در یک خانه آپارتمانی زندگی می‌کنم. تنها باغچه‌ای کوچک دارم. آن باغ واقعیت ندارد؟ باور نمی‌کردم. پافشاری می‌کردم. می‌خواستم به خودم ثابت کنم که هست. آن باغ چنان روشن و واقعی بود که داشتم برایش برنامه ریزی می‌کردم. گشتم در گذشته‌ام. هیچوقت در زندگی‌ام باغی نداشته‌ام. هیچوقت در هیچ دوران از زندگی. این باغ از کجا اینقدر روشن آمده به واقعیت من. بارها به باغ رفته ام، بار‌ها برگهای زرد درختهای انجیر را کنده‌ام. بار‌ها آب گذاشته ام پای نعناع‌ها تا برگ‌هایش نرم و ترد شود. کندوی عسلی که یکبار پیدا کردم بین شمشاد‌ها. هیچکدام واقعی نیست؟
مرز بین تخیل و واقعیت کجاست؟ چقدر از کنش‌ها و واکنش‌ها واقعیست؟ دلبستگی‌ها، خواسته‌ها، لذت‌ها، درد‌ها و خود ما چقدر واقعی هستیم؟
نمی دانم بار دیگر به آن باغ میروم یا نه. نمی دانم بار بعد این آگاهی هست همراهم که این باغ واقعی نیست


 
فانوس خاموش پر نفت
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

        پنج ماه پیش یکروز که از باشگاه برمی گشتم دو تا بچه گربه تازه متولد شده را در ورودی بلوک کنار یک ظرف یکبار مصرف پر از شیردیدم. جریان را از باران پرسیدم گفت یکی از گربه‌ها مال خودش است و دیگری مال دختر همسایه. گربه‌ها مفلوک و بی‌پناه بودند و به شدت کوچک. چشم‌هایشان پر از قی و بسته بود. بسیار بسیار رقت انگیز. به شیر لب نمی‌زدند. وقتی از هم جدایشان می‌کردیم با چشم بسته دنبال هم می‌گشتند و تا به هم می‌رسیدند می‌پیچیدند به هم و آرام می‌گرفتند. هوا تاریک شده بود و باران می‌خواست شب پاسی بدهد کنار گربه‌ها تا غذای سگ‌ها نشوند و من مجبور شدم گربه را با کارتون به خانه بیاورم. این شد آغاز ورود گربه‌ای که بعد‌ها پیشی نام گرفت. برایش شیشه شیر خریدیم. جای خواب و پتو و دستشویی و... به مشغله‌ها پیشی هم اضافه شد. همیشه از دست زدن به گربه‌ها فراری بودم. فکر می‌کردم لای موهای تنشان پر از شپش و میکروب باشد. هیچوقت وسوسه نشده بودم دست بزنم به گربه‌ای که پوزه‌اش را میو می‌و کنان به من نزدیک می‌کند و همیشه با جیغ فرار کرده بودم. می‌دانم این افه خیلی سوسول بازی است. ترس نداشتم، اما فرار می‌کردم. اما برای راحت شدن از ونگ ونگ پیشی مجبور شدم لای حولهٔ مخصوصش بغل بگیرمش و شیشه شیر دهانش بگذارم. مراقب باشم که شیر به حلقش فوران نکند. سردش نشود. از بلندی نیوفتد. بچه گربه هم بعد از شیر خوردن لای حوله خوابش می‌برد. آنقدر بیگناه بود که صورتش را ناز می‌کردم. پیشی بزرگ شد. وقتی از اداره برمی گشتم راه می‌افتاد دنبالم و سرش را به کف دستم هل می‌داد تا نازش کنم. هر وقت نشسته بودم می‌آمد و روی پایم می‌نشست و با هم فیلم می‌دیدم. تنهایی باران را هم پرکرده بود. آرام آرام غذا خوردن را یاد گرفت. دوبار با ما به مسافرت آمد و با شیطنت‌ها بازی‌هایش لحظه‌های شادی برای ما ساخت. نگهداریش اما سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد. روکش چرم تمامی مبل‌ها و صندلی‌ها را با ناخن خراش داده بود. پاک کردن دستشویی‌اش مکافاتی شده بود. مرتب باید به دامپزشکی می‌بردیمش و به همهٔ این‌ها برخورد فامیل و دوستان را هم اضافه کنید. با همه این حرف‌ها فکر می‌کردم تونایی زندگی در کوچه را نداشته باشد.

       این بار قبل از مسافرت به دلیل اینکه نگهداری از او در ماشین سخت بود پیشی را در پارکینک خانهٔ مادر گذاشتیم. سفارش کردیم برایش غذا بگذارند. عصر همانروز خواهرم تلفن کرد که هرچه گشته پیدایش نکرده. رفته بود. گم شده بود.

      باران بی‌قراری می‌کرد. گفتم باید آزاد می‌شد. گفتم یادت هست می‌نشست پشت پنجره و به حیاط نگاه می‌کرد؟ تا در را باز می‌کردیم می‌پرید بیرون؟ گفتم و گفتم تا آرام شد.

همکارم امروز حال پیشی را پرسید. جریان را که شنید پرسید باران برایش گریه نکرد. گفتم نه توجیهش کردم. گفت باران هم مثل خودت سنگ دل است. نگفتم که چقدر نگران آن گربه شده بودم. نگفتم که دور از چشم همه برای سرنوشت نامعلومش گریه کردم. مسخره نیست آدم به این گندگی برای یک گربه اشک بریزد؟ نگفتم.


 
متنی برای خواندن ( از من رمز ورود بخواه)
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده
 
عمو ثمران
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

دیوارش چند ردیف بلوک بود. تو رفتیم.  آسمان حیاط از شاخه‌های نخل بلند و سر به هم داده، پیدا نبود. از سایه‌های در هم تاریک شده بود. گل کف حیاط آنقدر پا خورده، که مثل سیمان سفت سفت بود. همراهم گفت باید به چپ بپیچی. از بین درخت‌ها راهی بود که به اتاق می‌رسید. بیرون اتاق چند گربهٔ رنگ وارنگ نشسته یا خواب بودند. آن موقع از گربه‌ها می‌ترسیدم. پس رفتم تا همکارم جلو بیافتد و بین گربه‌ها راه باز کند. دیوار‌ها و سقف اتاق دود گرفته و  از نیم متر تا کف معلوم بود که دیوار زمانی گچ کاری داشته. قسمتی از اتاق با زیلویی پوشیده و بقیه‌اش برهنه بود. پیرمرد روی پتویی چهارتا کرده نشسته و تکیه زده به رختخواب بندی که احتمالن یکی دو دست رختخواب تویش بود و دور تا دورش گربه‌ها می‌لولیدند. بعضی‌هاشان خواب و بعضی‌ها با دم‌های صاف گوشه کنار اتاق می‌گشتند. می‌گفتند چشمانش خیلی کم سو است. شاید حضور ما را شنید یا احساس کرد که سر چرخاند و با اهلاً و سهلاً دعوتمان کرد. ننشستیم. همراهم برایش فرشی آورده بود و گمانم پتویی. می‌خواست به تشکر از پتوی چهارتا شده کنده شود. پاهای لاغرش را از دشداشه بیرون کشید و آرنج‌ها را تکیه کرد تا بلند شود. چشم‌هایش سفید بودند. (آب مروارید پیشرفته) همکارم توضیح می‌داد: در دنیا هیچکس را ندارد. شناسنامه ندارد. کسی فامیلش را نمی‌دادند، از وقتی به یاد داشتند تنها و اینجا زندگی می‌کند. کمتر کسی می‌شناسدش و می‌داند وجود دارد. همکار‌ها هر وقت بتوانند مواد غذایی برایش می‌آورند. نه دکتر می‌رود، نه کسی می‌آید به دیدنش و هرگز از خانه‌اش بیرون نمی‌رود.

پی نوشت: امروز حالش را پرسیدم. هنوز هستش. دیگر به دیدنش نرفتم.

 

امروز نوشت: امروز عصر 3/7/90 خاکسپاری عموثمران بود. چند روز از مرگش میگذشته که فهمیده اند فوت کرده. تنها. در آن خانه دود گرفته. هنوز متحیرم. اینقدر سق سیاه نبوده ام پیش ازاین.


 
تحقیر ادبیات معاصر
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

http://changizi.blogfa.com/post-1163.aspx

از وبلاگ جامعه کهنه


 
کلانترِ جان
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

گفت سرت را به پشت خم کن و دهنت را باز کن و چشم‌هایت را ببند. فکر کنم دهنم مثل چاه شده بود. یک دفعه یک انگور گرد و خنک افتاد توی دهانم. با زبان فرستادمش بین دندانهای آسیا و گازش زدم. پوستهٔ نازکش شکافت و آب شیرین و خنکش پخش شد توی دهانم. آبش رو قورت دادم و پوست نرمش را جویدم. باز دهانم را باز کردم و یکی دیگر را انداخت روی زبانم. خنک‌تر بود انگار و کمی ترش. بعدی اما خنک و شیرین بود. دهانم را بازکردم. با چند ثانیه تأخیر اینبار دوتا همزمان انداخت. غلطاندم و مالیدمشان به دیوارهٔ داخلی دندان‌ها و لثه هام. سقف دهنم را قلقلک داد. خندیدم. گفت نخند، شهدش می‌پرد توی گلویت و می‌سوزد‌ها! گازشان زدم. دهانم پر آب شد. بار بعد سه تا... بار بعد چهارتا... بار بعد پنج تا... لب‌هایم به زور به هم آمد. زبانم گیر افتاده بود بین تلی از کره‌های خنک. وقتی گازشان زدم آبشان از شکاف لب‌هایم نشت کرد. چشم‌هایم را باز کردم. می‌خواستم قورتشان بدهم و خنده امان نمی‌داد. شهد انگور گیجم کرده بود.

بخشی از داستانی ناتمام


 
متن بسته
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

برای به روز کردن وبلاگ خیلی تنبلی میکنم. پیش از این تمام روز اینترنت در دسترسم بود. از بین ده چیزی که وسوسه ام میکرد برای گذاشتن پست، یکی را انتخاب میکردم. حالا (با قطع شبکه اداره و متعاقب آن قطع اینترنت در محل کار) انتخاب را همیشه به بعد موکول میکنم و این ذهن فراموشکار همه را بایگانی میکند. دیر به دیر سر میزنم به مدیریت وبلاگ و گاه گداری به آمار وبلاگ سر میزنم. همیشه در سوت و کور ترین روزها کسانی بوده اند که به وبلاگ من سر زده اند. شرمنده ام از کسانی که به وبلاگم سر زده اند و دیدند نویسنده تنبل این وبلاگ به روز نکرده. تنبلی ام را بر من ببخشایید.

بارها دفترچه یادداشت خریدم. متنوع، زیبا، از اینهایی که بغلش جای قلم دارد ، سیمی، نفیس با جلدها زیبا، گران قیمت، ارزان، رنگی که دوست داشتم، رنگی که دوست نداشتم و ... اما بی فایده بوده. نتوانستم یادداشت برداری را عادت کنم برای خودم. راه دیگری سراغ دارید؟


 
 
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

گاهی در موقیتی گیر می‌افتم که نمی‌دانم بین خنده و گریه کدام را انتخاب کنم. البته در آن لحظه تنها مغزم بین این دو وضعیت گیر می‌کند و کسی که مخاطبش هستم چیزی از این کشمکش نمی‌فهمد. این موقعیت‌ها وقتی اتفاق می‌افتد که کسی (دوستی، فامیلی، آشنایی...) ‌میداند یا می‌شنود که من ادبیات کار می‌کنم. اگر این همصحبت کوچک‌ترین علاقه‌ای به ادبیات داشته باشد سر درد دلش باز می‌شود از چیزهایی که دوست داشته بنویسد و ننوشته. یا نوشته و برای کسی نخوانده یا برای یکی دو نفر خوانده و آن‌ها بسیار تعریفش را داده‌اند. از طرح‌هایی که در ذهنش پرورانده و نتوانسته روی کاغذ بیاورد. از کلنجار رفتن هاش و اینکه بلد نبوده با چه زبانی بنویسدشان. مسئله وقتی بیخ پیدا می‌کند که همصحبت از من راه حل می‌خواهد. اینکه چگونه بنویسدش. چگونه پیاده‌اش کند. چطور خواندنی ترش کند. وقتی که می‌خواهد آنقدر تعلیقش زیاد باشد که خواننده را تا تهش بکشاند. هیچوقت معلم خوبی نبودم. هیچوقت نتوانسته‌ام چیزهایی که بلدم و یاد گرفته‌ام را به کسی آموزش بدهم. شاید خیلی کم بلدم و در این موقعیت‌ها با زبانی ناقص شروع می‌کنم به تشریح راوی‌ها. به توضیح فضا سازی. بد گرفتاری است. دست و پا زدن مسخره ایست. جلوی خودم را می‌گیرم که نگویم خودم هم هزار طرح ننوشته دارم. که نگویم نوشتن هم برای من چندان ساده نیست. که نگویم خودم را بسیار کم سواد می‌بینم. که نگویم بگذارم به حال خودم. همه این‌ها را نمی‌گویم چون نمی‌خواهم تصویری که ازمن در ذهن همصحبتم ساخته شده مخدوش شود. که همهٔ نویسندهایی که توصیه می‌کنم که کار‌هایشان خوانده شود، تخریب نشوند. وقتی در جمع‌های ادبی هستم هیچوقت این وضعیت پیش نمی‌آید (دلیلش احتمالن واضح است). در جمع‌های خانوادگی همیشه کسانی که آمیخته ادبیات هستند پیدا می‌شوند وبه کمک می‌آیند. همیشه از این موقعیت فرار کرده‌ام.

پی نوشت: اینقدر این را شنیده‌ام شده تکه پرانی نیما/برادرم/: خیلی جالبه.... بیا داستانشو بنویس!


 
شکوه و جلال
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

نسشته بودیم روی جدول کنار خیابان نزدیک تخت جمشید. سرد بود و توی آفتاب نشسته بودیم تا گرم شویم. دو پسر بچه مرودشتی آمدند طرفمان. یکیشان کیسه‌ای دستش بود که وسایل کارش را گذاشته بود (واکسی) و دیگری چند بسته آدامس و ویفر شکلاتی با طعم نارگیل. گیر دادند که واکس بزنم کفشتو... شکلات بخر... آدامس بخر... همسرم گفت نه نمی‌خواهد و رفتند. گفتم حداقل می‌گذاشتی کفشت را واکس بزند. کفش من که جیر است. گفت حالا که رفتند، دیر گفتی. پسر‌ها آویزان می‌شدند به بازدید کننده‌ها. هیچکس خرید نمی‌کرد. هیچکس نمی‌خواست کفشش را واکس بزند. چای ریخته بودم که بخورم. اما حواسم پیش پسر‌ها بود. خانم‌های خوشتیپ با عینک‌های گران قیمت، آقایان با ریش‌های طرح دار و شلوارهای شصت جیب همه رد می‌شدند و درخواست پسر‌ها فقط یک لحظه گفتگو و خنده‌شان را قطع می‌کرد. پسر‌ها نا‌امید از رونده‌ها آمدند سراغ ما که نشسته بودیم. سریع به همسرم نشانشان دادم، او هم اشاره کرد. تا پسرک بساطش را از کیسه در بیاورد سنشان را پرسیدم. واکسی کلاس سوم و شکلاتی کلاس اول و سر هر دو ماشین کرده بود. آن یکی آمد که شکلات بخر، گفتم من نارگیلی دوست ندارم، به اندازه قیمت دوتا از شکلات‌ها  بهت پول می‌دهم. اینطور بعد که فروختی می‌تونی سود کنی. گفت نه اگه می‌خوای پول بدی بخر. گفتم خوب دوست ندارم. ببین خودم شکلات دارم. اگه خواستی به تو هم می‌دهم. پسر با اخم نگاهم کرد. نور آفتاب به موهای سیخ سیخش می‌خورد. چشم‌هایش عسلی بود و لپ‌هایش از سرما خشک شده بود. آن یکی گرم واکس زدن بود. همسرم برایش چای ریخته بود. اما این یکی با اخم ایستاده بود روبرویم. دیگر به صورتم نگاه نمی‌کرد. گفتم بیا... بیا دوتا ازت بخرم... این هم پولش. بدون اینکه جوابم را بدهد راهش را گرفت و رفت. دیگر طرف ما نگاه نکرد. رفت تا دوباره آویزان بازدید کننده‌ها شود.


 
نیستی و هستی
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

زمان جنگ همه چیز گران و نایاب بود. همه چیز کوپنی. اگر روغن شکر، برنج و یا هرکدوم از کالاهای به قولی اساسی تمام می‌شد باید صبر می‌کردیم تا دوباره اعلام شود. وقت دادن کوپن‌ها مادرم ما را مأمور می‌کرد که از جای نقطه چین‌ جداشان کنیم و بعد واویلایی بود چیدنشان به ترتیب شماره. کیفی داشت کوچک و چهارخانه. کوپن‌ها را دسته دسته می‌کرد و با کاموایی، روبانی، کشی... می‌بست و می‌چید توی کیف. زمان اعلام شماره کوپن در پایان اخبار سر همه جیع می‌کشید: ساکت... ساکت باشید... آنوقت افشار یا حیاتی با آن صداهای کت و کلفت شماره اعلام می‌کرد و مادرم کوشه دفتر و کتاب ما با هرچه دستش می‌رسید شماره را یادداشت می‌کرد و دست به کار کوپن‌ها می‌شد. همه چیز کمیاب بود و وقتهای زیادی در صف های طولانی مرغ و پنیر صرف می شد.

حالا چطور فکرم کشیده شد به جنگ: زمانی که جنگ ایران تمام شد و عراق بلافاصله به کویت حمله کرد. چند نفتکش در خلیج فارس بمباران شد حالا یادم نیست نفتکش‌ها مال کی بودند و کی بمبارانشان کرد. بدنبال آن خیل ماهی صبور بود که به سواحل ایران سرازیر شد. وقتی میهمان داشتیم ردخور نداشت که یک وعده را ماهی صبور داشته باشیم و سوغات بردن و سوغات دادن شده بود ماهی صبور. همانقدر که خاله‌ها و عمو‌ها و عمه‌ها از خوردن ماهی کبابی با حشو لذت می‌بردند و ما بچه‌ها (که مدل‌های مختلف ماهی صبور را در هفته دو سه بار می‌خوردیم) فراری بودیم. حملهٔ عراق به کویت تا سال‌ها من و خواهر برادر‌هایم را از صبور متنفر کرد.

پی نوشت: در حال حاضر قیمت ماهی صبور مرغوب (با حداقل جیوه) کیلویی پانزده هزار تومن در بازار ماهی فروش‌ها معامله می‌شود!


 
نفرت
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۸ خرداد ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

 حدودن سه سال پیش یک ترم ساعت باشگاه ورزشی همزمان شده بود با زمان اتمام کار و طبعن با فرم اداره به باشگاه می‌رفتم. یک ساعت ونیم ورزش کردم، لباس پوشیدم که به خانه بروم. کفشم سر جایش نبود. تمام طبقات جا کفشی را گشتم. از متصدی باشگاه پرسیدم و از بقیه بچه‌ها. خلاصه کفش ادارهٔ من که یکهفته بود خریده بودمش برده /دزدیده/ شده بود. آن روز با پوتین مخصوص باشگاه تا خانه رفتم و شستن پوتین هم اضافه شد به کار‌هایم. بعد از آن به چهرهٔ همه زنان و دخترانی که توی کلاس بودند نگاه می‌کردم تا حدس بزنم کدامشان می‌توانند دزد باشند. خانمی بود که از فردای آن روز دیگر به باشگاه نیامد و بدون هیچ دلیلی حدس می‌زدم که خود او باشد. گذشت تا شش هفت ماه پیش، آن خانم باز به باشگاه آمد. وقتی توی رختکن دیدمش به بهانه‌ای به کفش کن رفتم. فکر می‌کنید چه دیدم؟ کفش‌هایم کهنه و از ریخت افتاده توی کفش کن بود. همزمان حس‌های زیادی با هم به سراغم آمد. اولش از اینکه مطمئن شدم کار خودش است خوشحال شدم. بعد دلم برایش سوخت که نیازش به کفش اداره من بوده. هرچند مصیبت دو سه ساعت گشتن و دوباره کفش برای اداره خریدن را کشیده بودم. بعد بخشیدمش.

آن خانم‌گاه گداری به باشگاه می‌آید. تقریبن با همهٔ بچه‌های باشگاه دوست هستم اما هیچوقت با او همکلام و رودررو نشدم. نمی‌دانم از چه فراری بودم. از اینکه کفشم را دزدیده خجالت می‌کشیدم؟ از اینکه او نیاز به کفش من داشت و من نیاز به کفش کسی نداشتم؟ از اینکه احساس می‌کردم که فقیر است؟ جلسه قبل در باشگاه فهمیدم. با مربی ورزش گفتگویی شد و او وسط این گفتگو سوالی هم از این خانم پرسید و رفت و من ماندم این خانم که  طرف صحبتش شدم. وقتی از روبرو به صورتش نگاه کردم دلیل فرار‌هایم را فهمیدم. از این زن بدم می‌آمد. به نظرم یکی از زشت و بد ریخت‌ترین آدمهایی است که تا به حال دیده بودم. فاصلهٔ چشم‌هایش به نظرم غیر طبیعی زیاد آمد و بینی‌اش بین این فاصله به شکل احمقانه‌ای تخت بود. فرصت نکردم به دهانش و بقیه چیز‌ها نگاه کنم. اصلن نشنیدم چه گفت و فقط گفتم مرسی و رفتم. همیشه سعی کردم خودم را جای مردمی که کار غیر اخلاقی می‌کنند قرار بدهم تا جلوی قضاوتم را بگیرم. هیچوقت نخواستم اینطور و به شدت از کسی متنفر باشم. اما به طرز بچه گانه‌ای هنوز به خاطر یک جفت کفش نبخشیده بودمش. حالا خودم را برای آن تنفر سرزنش می‌کنم.

پی نوشت: کار غیر اخلاقی به نظر من کاری است که پیرو آن بقیه آزار و صدمه ببینند


 
نیما
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

دیروز به سوپر نزدیک محل کارم رفته بودم، برای خرید. دستمال دستشویی، پودر ماشین، مشکین شوی و ... توی صف ایستاده بودم تا حساب کنم. پسر کوچکی نزدیک پیشخوان ایستاده بود . آنقدر کوچک بود که فروشنده نمی دیدش. قدش از پیشخوان خیلی کوتاه تر بود. اشاره می کرد به یکی از پاستیل های آویزان شده کنار پیشخوان و پشت سرهم می پرسید آقا این چنده... آقا این چنده... فروشنده هم با همکارش گرم بحث بودند. چند بسته نخود و لوبیا و عدس آورده بودند و بحث می کردند سر اتیکت ها. هیچوقت نتوانسته ام با پسر بچه ها ارتباط برقرار کنم. نمی دانم وقتی بچه بودم چطور با برادرهایم تا می کردم. اما به شدت دلم برایش سوخت. صبحش خبری خوانده بودم درمورد پسری که آتشش زده بودند. وقتی خبر را می خواندم لرزشی از دلم شروع  و گسترده شد تا به دستهایم رسید. همیشه از خواندن خبرهای کودک آزاری فرار می کردم. اما چند سالی است می خوانم. تمام و کمال و هر بار چنان خراش عمیقی در جانم می اندازند که تا مدتها درد دارد. همیشه بعد از خواندن این خبر ها تا چند روز وقتی به خانه می روم آنقدر باران را به آغوش می فشارم که کلافه می شود.

پسر تا وقتی نوبت من شد مدام سوالش را پرسید. وقتی نوبتم شد از فروشنده قیمت پاستیل را پرسیدم. از پسرک پرسیدم با کی آمده. با مادرش آمده بود و مادر الان مغازه ای دیگر بود. برایش پاستیل را خریدم و دوید رفت.

می دانم پسرک فقط به داشتن آن پاستیل شیرین رنگ رنگ فکر می کرد و من به جبران محبتی که می شد به همه ی بچه ها کرد. شاید مادرش شماتتش کند برای قبول آن پاستیل. آنوقت من مقصر خواهم بود.

با تمام وجودم می خوام همه ی بچه های دنیا به حقوق کودکیشان برسند. کتک نخورند. گرسنگی نکشند. سوزانده نشوند. دیگر عکس کودکی را نبینم با چشمهای سیاه شده که عقوبت شیطنتش باشد.


 
نزدیک تر از رگ گردن
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

حتمن تو هم دیده‌ای، بعضی مغازه‌ها کاغذی چسبانده‌اند حاوی این پیام «این مغازه مجهز به دوربین مدار بسته می‌باشد»

اولین بار که این پیام را دیدم با خودم گفتم خوب به من چه؟ هست که هست! گفتن داره این؟ بارهای بعد نخواندمش. خواستم نبینمش.

دیروز بعد از مدت‌ها دوباره به پیام توجه کردم. به اینکه مخاطب این نوشته چه کسی است؟ من؟ این آقایی که کنار من ایستاده و کارت عابر بانکش را به مغازه دار داده و رمزش را می‌گوید؟ آیا می‌شود رفتار مغازه دار را توهین به همهٔ مشتری‌ها دید؟ آیا این هشداری است به مخاطب؟ آیا مجهز کردن مغازه به دوربین و نگفتنش به دزد محترم راه بهتری برای مچ گیری نیست؟

وقتی بچه بودم فکر می‌کردم که دزد موجودی غیر انسانی است. توده‌ای سیاه که دندان‌های سفید بزرگش پیداست. هیولایی که چندان بزرگ نبود اما از تصورش ولوله‌ای در دلم می‌افتاد. بعد‌ها فهمیدم که دزد‌ها آدمند. اما آدمهای خاص. اغلب شرورند. یا بسیار فقیر و شاید ژنده پوش. تصورم نسبت به دزد بار‌ها تغییر کرد و دایره‌اش گسترده‌تر شد. دختری دانشجو، همکار، فامیل، نماینده مجلس، شهردار و...

مغازه دار با چسباندن این پیام به همهٔ ما می‌گوید تو می‌توانی یک دزد بالقوه باشی. دزدی که اگر ناظری را بر رفتارت نبینی ممکن است بدون پرداخت قیمت هر چیزی را برداری. پس زنهار! چشمی (فارغ از چشم خدا که همیشه ناظر بر رفتار توست!!) در هر گوشه تو را دید می‌زند.      


 
شیر سنگی
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

در گورستان قدیمی شهر لالی سنگ قبرهایی هست که رویشان نقش ابزاری حکاکی شده. قیچی، چاقو، تفنگ و... گفته می‌شود که این حکاکی‌ها نمایانگر ابزار و نیازمندی‌های شغل کسی است که در گور دفن شده است. احتمالن این نقش‌ها برای راهنمایی کسانی بوده که سواد خواندن نداشته‌اند و با کمک نشانه‌ها به کار جستن محل دفن مرده ی مورد نظرشان می‌رفته‌اند. به این فکر کردم که اگر این شیوه برای متمایز کردن و نشانه گذاری سنگ قبر‌ها تا امروز ادامه داشت روی سنگ قبر من چه چیزی می‌بایست حک می‌شد؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید کیبورد بود. تصویر مضحکی است نه؟ روی سنگ قبر خیلی از من و هم نسلانم می‌بایست کیبورد نقش بندد. پس این ویژگی نمی‌تواند شناسه باشد. سردرگم کننده است. به علاقمندی‌ها و کارهایی که در طول روز می‌کنم فکر کردم. از تعدد کارهایی که می‌کنم متعجب شدم.

کاش رسم شود ما هم روی سنگ قبرمان تصویری به دلخواه خودمان حکاکی کنیم. شاید آن وقت می‌توانستیم چیزهایی که همهٔ عمر آرزو داشتیم و به آن نپرداخته‌ایم را آنجا بدست بیاوریم. تو دوست داشتی چه ابزاری نشانگر هویتت باشد؟

*لالی شهری است در شمال خوزستان


 
کتاب محبوب
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

معمولن آدمی نیستم که کارهایم بماند برای دقیقه ی نود. اما روی این یکی (انتخاب کتاب محبوب) کمی حساس بودم. میخواستم تا آنجا که وقتم اجازه می دهد کتابهای چاپ شده در سال 88 را بخوانم. انگار همه ی نتایج بسته به انتخاب من باشد!! هر سه کتابی که بعنوان محبوب ترین ها انتخاب می کنم مجموعه داستان هستند. چند رمانی که خواندم آنقدر برایم دلچسب نبودند. امید است تا همه ی کسانی که به دعوت خوابگرد پاسخ داده اند بدور از رفیق بازی ( به قول گذشتگان مافیای ادبی) همتی کنند برای  انتخاب واقعی کتابهای محبوب وبلاگ نویسان.

1-    از چهارده سالگی می ترسم: به دلیل آمیخته کردن چیره دستانه روایتهای قصه با روایتهای داستانی و ساختن ملغمه ای جذاب و خواندنی

2-    کتاب ویران: شخصن روایت های خاص ابوتراب خسروی و ایجاد هنرمندانه ی فضاهای وهم آلودش را دوست دارم. وسواس در انتخاب واژه ها و استفاده ی منحصر به فردش از زبان, کتاب ویران را کم نظیر کرده است. اگر داستان "پیک نیک" را خوانده باشید می دانید چه می گویم.

3-    برو ولگردی کن رفیق: برای داستان "تو فقط گراز ها را بکش"  

 


 
سلام به همه ی پدرها
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

سال مرگ پدرم، مادر به سنت هر ساله و رسمی که پدرم بنا کرده بود با عمو‌ها به عید خانوادگی و میهمانی سه روزه در دشت و طبیعت نرفت. در خانه ماند و ما (همهٔ بچه‌ها چه مجرد‌ها و چه متأهل‌ها) جمع شدیم در خانهٔ پدری. همه لباس نو و رنگی پوشیدیم. حتا مادرم مشکی را درآورد و لباسی با رنگ تیره به بر کرد. همه کنار سفره هفت سین نشستیم. می‌ترسیدیم به چشمهای هم نگاه کنیم. باید جلوی اشک گرفته می‌شد. باور داشتیم حالی که لحظهٔ تحویل سال داشته باشیم تمام سال تداوم دارد. مادرم آرام بود. گریه نمی‌کرد. نمی‌دانم جلوی خودش را گرفته بود یا نه. اما چهره‌اش مثل مجسمه ای بود بی‌احساس . جای پدرم عجیب خالی بود. وقتی همه با هم یکجا جمع می شدیم احساس خوشبختی، شادی و افتخار از بودن هفت فرزند با هم در چهره و رفتار پدرم موج میزد. چیزی شبیه بادبادک در گلویم شروع کرده بود به باد شدن. بزرگ شد. آنقدر که فکر می‌کردم اگر دهانم راباز کنم برای حرف زدن صدایی کلفت و غریب از گلویم بلند می‌شود. سال که تحویل شد آرام و شبیه پچ پچ /می دانستم صدایم ترسناک شده/ به خواهرم گفتم توی این لباس راحت نیستم و بلند شدم. به اتاق خواب رفتم و پشت در نشستم. بادبادک را ترکاندم. حاصلش اشک بود. سیل آسا. دلم به شدت برای آغوش پدرم /که بوی آفتاب و پودر ماشین لباسشویی می‌داد/ تنگ شده بود. جای بوس‌هایش روی پیشانی‌ام داغ بود.

پی نوشت: دوست دارم از همه زنهایی که خانه تکانی می‌کنند بپرسم دقیقهٔ قبل و بعد از تحویل سال چه فرقی با هم دارند.

 


 
نردباز
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

دوست دارم یه جفت تاس خوشگل و خوش دست داشته باشم. هی بندازم... هی بندازم... هی بندازم ... ببینم کِی جفت شیش میارم. کِی از رو میره این شانس


 
سنگ شدن
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

یک گلایه‌ای هست که همیشه شنیده‌ام. مثلن به پزشک‌ها: من دارم براش توضیح می‌دم دردم چیه و چه موقع اذیتم کرده و چه بلایی سرم آورده، یارو خونسرد بدون اینکه به صورتم نگاه کنه داره نسخه می‌نویسه. به قاضی: دارم بهش می‌گم چی شد که این اتفاق افتاد و چطور شد که گرفتار این دردسر شدم طرف اصلن گوشش بدهکار حرف من نیست..... و گلایه‌هایی از این دست.

بار‌ها حرصم گرفته از کسی که در مقابل دردم خونسرد و بی‌اهمیت بوده. دلخور شده‌ام. گاهی فحش داده‌ام به جد و آباء اش. پیش خودم گفته‌ام چه بلایی ممکن است سر آدم بیاید که اینطور بی‌احساس و سنگ شود. امروز در وضعیتی قرار گرفتم که به بخشی از سوالم پاسخ داده شد. کار داشتم و سرم گرمِ انجام کاری بود. همزمان خانمی از مشکلاتش می‌گفت که روزانه سه چهار بار مشابهش را از زبان بقیه ارباب رجوع‌ها می‌شنیدم. می‌دانستم موضوع‌‌ همان قصة همیشگی است و جزئیات با هم فرقی ناچیز دارد. به حرفش گوش نمی‌دادم. بعد از چند لحظه فقط صدایش را می‌شنیدم و کلمات برایم نامفهوم شدند. به خودم گفتم شبیه‌‌ همان پزشکی شده‌ای که وقتی شرح مصیبت بیماری‌ات را برایش می‌گویی به حرفت گوش نمی‌دهد.

            خانم را راهنمایی کردم برای حل مشکلش. احتیاجی به گفتن آن همه شرح درد نبود. از این به بعد هر وقت بیمار شدم صبر می‌کنم تا پزشک سوال بپرسد و صرفن به سوالات جواب بدهم. نمی دانم آن خانم فحشم داده یا نه. نمی دانم به او حق بدهم یا نه.

پی نوشت: امروز یک نگاه گذرا به پست هایم انداختم. پست هایم پر از "می دانم" و "نمی دانم" است. نمی دانم چرا اینطور شده!!

 


 
دخترِ مرد
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

چند شب پیش باران نیمه شب به اتاقم آمد. صدایم کرد: مامان فکر کنم حالم خوب نیست. بیدار شدم. پرسیدم چرا این فکر را می‌کند؟ همزمان انگشت اتهام را به سمت خودم نشانه رفتم: تو بیمارش کردی... چرا صبح قبل از رفتن به اداره بوسیدیش... تو که می‌دانستی مریضی... چرا وقتی دیدی قبل از خواب سرفه می‌کند گرفتی و کپهٔ مرگت را گذاشتی و نرفتی دمای تنش را چک کنی... چرا حالا که آمده و خودش ازت کمک می‌خواهد سوال پیچش می‌کنی... مگر به تخت چسانده شدی... بلند شو... خسته‌ای... مریضی... باش... بلند شو... بلند شو.... از بالش کنده شدم. تنش داغ داغ بود. بغلش کردم و بوسیدمش. ماشین وار پروسه ی قطع کردن تب را شروع کردم. به تخت آوردمش تا مطمئنم شوم تبش قطع می‌شود. وقتی تن لاغر و داغش را در بغل داشتم چهره ی مصمم مرد آمد جلوی چشمم. چند روز پیش برای بار پنجم آمده بود محل کارم. از این اتاق به آن اتاق پاسش می‌دادند. بار اول آمد ایستاد کنار مانیتورم، بدون هیچ حرفی و در سکوت کامل. وقتی متوجه‌اش شدم گفتم بفرمائید. توی چشم‌هایم زل زد و گفت: کار! پرسیدم کار می‌خوای؟ گقت:‌ها کار! گفت کارگر استخدام نمی‌کنیم. جذب نیرو ممنوعه. همانطور ایستاد. نگاهش کردم. باز گفت کار! حدودن همسن خودم است. فارسی را درست صحبت نمی‌کند. پوستش روشن و چشمانی عسلی دارد. لباس‌هایش مرتب و ریشش را همیشه اصلاح می‌کند. آبدارچی را صدا زدم. تا ترجمه کند. گفت دنبال کار می‌گردد و می‌خواد با رئیس صحبت کند. من هم پاسش دادم به منشی اداره. راهش ندادند و رفت. بار پنجم باز آمد و ایستاد کنار مانیتور. نگاهش کردم. گفت کار! گفتم بار قبل هم بهت گفتم کار نیست. گفت دخترم مریض! کار لازم! بلند شدم و بردمش دفتر رئیس. قصه‌اش را برای رئیس گفتم و چند بار آمدنش را و از اتاق آمدم بیرون. چند دقیقه بعد صدای داد و قال رئیس هوا بود که چرا ارباب رجوع را توجیه نمی‌کنید و می‌فرستید دفتر من؟ مگه من منشی ندارم؟ و... و... و

حالا در انتظار پایین آمدن تب به یاد مرد افتاده بودم. نمی‌دانم بار ششم که آمد کجا بروم که چشمم به چشمش نیفتد.


 
زاویه دید منحصر به فرد راوی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

وقتی آرام تر از همیشه توی باران راه می روی متوجه تفاوت سرعت بقیه می شوی با خودت که انگار دارند از چیزی فرار می کنند. بقیه ای که کت و کیف را چتر کرده اند و می دوند، انگار از فاجعه ای فرار می کنند. بقیه ای که در چند ثانیه ای که از کنارت رد می شوند طوری نگاهت می کنند انگار دیوانه ای را و تو طوری نگاهشان می کنی  انگار دیوانه هایی را


 
مژه ها و بوها
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

یکی از راننده‌ها از کربلا برایم سوغات آورد. مهر و جانماز و تسبیح و یک عطر که بوی شیله ی زن همسایه‌مان را می‌داد. بویی که سرم را گیج کرد و ضربان قلبم را تند. زمان کودکی‌ام همسایه ی عربهای مهاجری بودیم که خانه‌هایشان را در خرمشهر و آبادان‌‌ رها کرده بودند و با حداقل وسیله ی زندگی پناه آورده بودند به شهرهای اطراف. بعضی‌هاشان که حومه نشین این شهر‌ها بودند با همه ی دلبستگی‌هایشان آمده بودند. می‌دانستم یکی از همسایه‌ها حیاطش را مسقف کرده و گاو نگهداری می‌کند. از خانه‌شان بوی ده می‌آمد و صدای ماغ کشیدنش را می‌شنیدم. دبستانی بودم با پونه که سه سال از من کوچک‌تر است از مدرسه برمی گشتم. به کنار خانه همسایه که رسیدیم، از پشت حیاط خانه‌شان گاو سیاه زنگوله به گردنی به طرفمان دوید. به جای فرار هر دو خشکمان زده بود و محو تماشایش شدیم. نزدیک و نزدیک‌تر شد. تا بحال از آن فاصله ی کم گاو ندیده بودم. (گاو حیوانی ایست که در دهات زندگی می‌کند. عشایر ما همه گوسفند و بز و اسب و قاطر و الاغ و سگ داشتند). آنقدر نزدیک شد که مژه‌هایش را می‌دیدم. سرش را به پونه نزدیک کرد و با سرش پونه را هل داد و پرت کرد روی زمین. ایستادم بین پونه و گاو تا اگر می‌خواهد شاخ بزند من باشم و مثل یک قهرمان از جان خواهرم حفاظت کنم که زن با آن بو آمد. شاخ گاو را گرفت و با برگ بلند و تیغ تیغ خرما زد روی کمرش. وقتی گاو را سپرد دست پسرش، پونه را بغل کرد و دست مرا گرفت برد توی حیاط خانه‌شان. لباس‌هایمان را تکاند و صورتمان را شست انگشترش را درآورد و انداخت توی یک لیوان آب و به عربی اصرار کرد بخوریمش. بعد‌ها فهمیدم به کسی که ترسیده باشد آب طلا می‌دهند. مدام به عربی حرفهایی می‌زد که نشان از مهربانی و عذر خواهی داشت. از وقتی آمده بود بوی تند و شیرین عطرش هم می‌آمد. پسرش مترجم شد و آدرس خانه ما را پرسید. زن تا خانه همراه‌مان آمد و ما را سپرد به مادر.

*راننده‌مان می‌گفت در عراق از هر خانواده‌ای حداقل یک نفر در بمب گذاری‌ها کشته شده و کشته شدن به این شکل برایشان یه چیز عادی و روزمره شده.


 
باران
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

زیر باران می ایستم. بی ترس از خیس شدن. بی ترس از سرازیر شدن ریمل از مژه هایم. بی ترس از سینوزیت. دهانم را به عادت بچگی باز می کنم تا قطره های خنک باران بر زبانم بریزد و کامم را شیرین کند. کاش می شد روسری را بردارم تا   به پوستم بچکد و موهایم خیس خیس شود.


 
وخامت
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

بعضی وقتها هیچ چیز آدم را آرام نمی کند. همه راه هایی که بلدی را می روی. شعر می خوانی ... فیلم می بینی... کتاب ... موسیقی ... بازی با همستر ... تماس با یک دوست دوست داشتنی... غذا خوردن... خوردن قرص خواب و دست و پا زدن توی خلاء ...

هیچ کدام آرامت نمی کند.

هیچ کدام


 
ترس
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

نمی‌دانم برای شما هم پیش آمده یا نه. گاهی در خواب صدایی را می‌شنوم که کسی به نام مرا می‌خواند و با صدای بله گفتن خودم از خواب می‌پرم /شاید این قدم‌های اول اسکیزوفرنی باشد/. بیدار شدن از آن خواب با حس فقدان و کنجکاوی شدید توأم است. همزمان با لذتی مازوخیستی که هم قلبم را به درد می‌آورد و هم بسیار خوشایند است. این‌ها را گفتم تا چیزی را تعریف کنم. دیروز در باغچه‌ام علفهای هرزی که بین گل‌ها در آمده را از ریشه می‌کندم. آرام آرام برای خودم ترانهٔ نیاز را زمزمه می‌کردم. باغچهٔ من کنار با غچه‌های همسایه و پشت بلوکهای کوچهٔ بعدی است. حدود ۵ بلوک و هر بلوک با چهار واحد پشت به باغچه من داده‌اند. زمزمه‌ام را صدای چند جیغ ممتد قطع کرد. هراسان ایستادم. یاد خواب‌ها و صداهایی که خوابم را آشفته می‌کنند افتادم. نمی‌دانم واقعن صدای جیغ را شنیده بودم یا نه. به تک تک پنجره‌های واحد‌ها خیره شدم. منتظر بودم نشانه‌ای ببینم. چندین تصویر از ذهنم گذشت. تصویر زنی که مو‌هایش را در چنگ گرفته‌اند و می‌کشند. تصویر زنی که با ضرب سیلی پرتاب شده. تصویر کودکی که از ترس و فشار تهدید در حال فرار به اتاقش است... تصویر‌ها همه در محور فاجعه می‌چرخیدند. به خودم نهیب زدم. چرا منفی می‌بافی. تصویرهای دیگری را جایگزین کردم. زنی که روی صندلی پریده و موشی کوچک که در آشپزخانه جولان می‌دهد. کودکی که در دستشویی را باز کرده و یک سوسک را روی دمپاییش می‌بیند... بین تصویر‌های بافته شده که منفی نبودند و مثبت هم نبودند دوباره صدای جیغ بلند شد. اینبار منقطع اما ادامه دار. دوباره به دنبال نشانه همه پنجره‌ها را نگاه کردم. اثری از فاجعه نبود. همهٔ پرده‌ها آرام کیپ تا کیپ پنجره‌ها را پوشانده بودند. شاید این پرده‌ها فاجعه‌ای را مخفی می‌کردند. شاید می‌توانستم مثل فیلم و قصه‌ها به کسی کمک کنم. شاید می‌توانستم قهرمان باشم. علفهای هرز را به حال خودشان گذاشتم و به خانه رفتم. ترانه نیاز را گذاشتم و صدایش را آنقدر بلند کردم که هیچ صدایی به خانه نیاید.

*چرا وقتی زن‌ها و بچه‌ها فریاد می‌زنند صدای جیغ از حنجره‌شان بیرون می‌آید اما مرد‌ها صدای واقعی فریاد؟ /تارهای صوتی/

 


 
گریه
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸٩ : توسط : پگاه شنبه زاده

می‌دانم وبلاگم دارد می‌شود یک روزنگار از زندگی کارگر‌ها و راننده‌ها. اما این یکی واقعن دو سه روز فکرم را مشغول کرده و باید بنویسمش.

یکی از کارگر‌ها الان در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان است. به قول سرکارگر قلبش مثل نبض، ضعیف می‌زند. با اره آهن بر کابل برق فشار قوی را بریده و دچار برق گرفتگی شده. تمام انگشتهاش بر اثر برق گرفتگی قطع شده و تمام تنه‌اش دچار سوختگی شدید. برای همه عجیب است که زنده مانده. از سرکارگر پرسیدم معتاد بود؟ گفت چی بگم والا! پرسیدم عقل درست و حسابی داشت؟ گفت نمی‌دونم والا! چند سال پیش زنشو از خونه بیرون کرده بود، اجازه نداد کسی بیاد سراغ بچه‌اش. بچه شیر خوار اینقدر گریه کرده تا مرده!

حالا باید چه آرزویی داشت؟ آرزوی زنده ماندن برایش؟ امیدوارم زنده بماند. زندگی عجیب خواستنی است.


 
← صفحه بعد