سلام به همه ی پدرها
ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٩  

سال مرگ پدرم، مادر به سنت هر ساله و رسمی که پدرم بنا کرده بود با عمو‌ها به عید خانوادگی و میهمانی سه روزه در دشت و طبیعت نرفت. در خانه ماند و ما (همهٔ بچه‌ها چه مجرد‌ها و چه متأهل‌ها) جمع شدیم در خانهٔ پدری. همه لباس نو و رنگی پوشیدیم. حتا مادرم مشکی را درآورد و لباسی با رنگ تیره به بر کرد. همه کنار سفره هفت سین نشستیم. می‌ترسیدیم به چشمهای هم نگاه کنیم. باید جلوی اشک گرفته می‌شد. باور داشتیم حالی که لحظهٔ تحویل سال داشته باشیم تمام سال تداوم دارد. مادرم آرام بود. گریه نمی‌کرد. نمی‌دانم جلوی خودش را گرفته بود یا نه. اما چهره‌اش مثل مجسمه ای بود بی‌احساس . جای پدرم عجیب خالی بود. وقتی همه با هم یکجا جمع می شدیم احساس خوشبختی، شادی و افتخار از بودن هفت فرزند با هم در چهره و رفتار پدرم موج میزد. چیزی شبیه بادبادک در گلویم شروع کرده بود به باد شدن. بزرگ شد. آنقدر که فکر می‌کردم اگر دهانم راباز کنم برای حرف زدن صدایی کلفت و غریب از گلویم بلند می‌شود. سال که تحویل شد آرام و شبیه پچ پچ /می دانستم صدایم ترسناک شده/ به خواهرم گفتم توی این لباس راحت نیستم و بلند شدم. به اتاق خواب رفتم و پشت در نشستم. بادبادک را ترکاندم. حاصلش اشک بود. سیل آسا. دلم به شدت برای آغوش پدرم /که بوی آفتاب و پودر ماشین لباسشویی می‌داد/ تنگ شده بود. جای بوس‌هایش روی پیشانی‌ام داغ بود.

پی نوشت: دوست دارم از همه زنهایی که خانه تکانی می‌کنند بپرسم دقیقهٔ قبل و بعد از تحویل سال چه فرقی با هم دارند.

 



 
نردباز
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٩  

دوست دارم یه جفت تاس خوشگل و خوش دست داشته باشم. هی بندازم... هی بندازم... هی بندازم ... ببینم کِی جفت شیش میارم. کِی از رو میره این شانس



 
سنگ شدن
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٩  

یک گلایه‌ای هست که همیشه شنیده‌ام. مثلن به پزشک‌ها: من دارم براش توضیح می‌دم دردم چیه و چه موقع اذیتم کرده و چه بلایی سرم آورده، یارو خونسرد بدون اینکه به صورتم نگاه کنه داره نسخه می‌نویسه. به قاضی: دارم بهش می‌گم چی شد که این اتفاق افتاد و چطور شد که گرفتار این دردسر شدم طرف اصلن گوشش بدهکار حرف من نیست..... و گلایه‌هایی از این دست.

بار‌ها حرصم گرفته از کسی که در مقابل دردم خونسرد و بی‌اهمیت بوده. دلخور شده‌ام. گاهی فحش داده‌ام به جد و آباء اش. پیش خودم گفته‌ام چه بلایی ممکن است سر آدم بیاید که اینطور بی‌احساس و سنگ شود. امروز در وضعیتی قرار گرفتم که به بخشی از سوالم پاسخ داده شد. کار داشتم و سرم گرمِ انجام کاری بود. همزمان خانمی از مشکلاتش می‌گفت که روزانه سه چهار بار مشابهش را از زبان بقیه ارباب رجوع‌ها می‌شنیدم. می‌دانستم موضوع‌‌ همان قصة همیشگی است و جزئیات با هم فرقی ناچیز دارد. به حرفش گوش نمی‌دادم. بعد از چند لحظه فقط صدایش را می‌شنیدم و کلمات برایم نامفهوم شدند. به خودم گفتم شبیه‌‌ همان پزشکی شده‌ای که وقتی شرح مصیبت بیماری‌ات را برایش می‌گویی به حرفت گوش نمی‌دهد.

            خانم را راهنمایی کردم برای حل مشکلش. احتیاجی به گفتن آن همه شرح درد نبود. از این به بعد هر وقت بیمار شدم صبر می‌کنم تا پزشک سوال بپرسد و صرفن به سوالات جواب بدهم. نمی دانم آن خانم فحشم داده یا نه. نمی دانم به او حق بدهم یا نه.

پی نوشت: امروز یک نگاه گذرا به پست هایم انداختم. پست هایم پر از "می دانم" و "نمی دانم" است. نمی دانم چرا اینطور شده!!

 



 
دخترِ مرد
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٩  

چند شب پیش باران نیمه شب به اتاقم آمد. صدایم کرد: مامان فکر کنم حالم خوب نیست. بیدار شدم. پرسیدم چرا این فکر را می‌کند؟ همزمان انگشت اتهام را به سمت خودم نشانه رفتم: تو بیمارش کردی... چرا صبح قبل از رفتن به اداره بوسیدیش... تو که می‌دانستی مریضی... چرا وقتی دیدی قبل از خواب سرفه می‌کند گرفتی و کپهٔ مرگت را گذاشتی و نرفتی دمای تنش را چک کنی... چرا حالا که آمده و خودش ازت کمک می‌خواهد سوال پیچش می‌کنی... مگر به تخت چسانده شدی... بلند شو... خسته‌ای... مریضی... باش... بلند شو... بلند شو.... از بالش کنده شدم. تنش داغ داغ بود. بغلش کردم و بوسیدمش. ماشین وار پروسه ی قطع کردن تب را شروع کردم. به تخت آوردمش تا مطمئنم شوم تبش قطع می‌شود. وقتی تن لاغر و داغش را در بغل داشتم چهره ی مصمم مرد آمد جلوی چشمم. چند روز پیش برای بار پنجم آمده بود محل کارم. از این اتاق به آن اتاق پاسش می‌دادند. بار اول آمد ایستاد کنار مانیتورم، بدون هیچ حرفی و در سکوت کامل. وقتی متوجه‌اش شدم گفتم بفرمائید. توی چشم‌هایم زل زد و گفت: کار! پرسیدم کار می‌خوای؟ گقت:‌ها کار! گفت کارگر استخدام نمی‌کنیم. جذب نیرو ممنوعه. همانطور ایستاد. نگاهش کردم. باز گفت کار! حدودن همسن خودم است. فارسی را درست صحبت نمی‌کند. پوستش روشن و چشمانی عسلی دارد. لباس‌هایش مرتب و ریشش را همیشه اصلاح می‌کند. آبدارچی را صدا زدم. تا ترجمه کند. گفت دنبال کار می‌گردد و می‌خواد با رئیس صحبت کند. من هم پاسش دادم به منشی اداره. راهش ندادند و رفت. بار پنجم باز آمد و ایستاد کنار مانیتور. نگاهش کردم. گفت کار! گفتم بار قبل هم بهت گفتم کار نیست. گفت دخترم مریض! کار لازم! بلند شدم و بردمش دفتر رئیس. قصه‌اش را برای رئیس گفتم و چند بار آمدنش را و از اتاق آمدم بیرون. چند دقیقه بعد صدای داد و قال رئیس هوا بود که چرا ارباب رجوع را توجیه نمی‌کنید و می‌فرستید دفتر من؟ مگه من منشی ندارم؟ و... و... و

حالا در انتظار پایین آمدن تب به یاد مرد افتاده بودم. نمی‌دانم بار ششم که آمد کجا بروم که چشمم به چشمش نیفتد.