یک گلایهای هست که همیشه شنیدهام. مثلن به پزشکها: من دارم براش توضیح میدم دردم چیه و چه موقع اذیتم کرده و چه بلایی سرم آورده، یارو خونسرد بدون اینکه به صورتم نگاه کنه داره نسخه مینویسه. به قاضی: دارم بهش میگم چی شد که این اتفاق افتاد و چطور شد که گرفتار این دردسر شدم طرف اصلن گوشش بدهکار حرف من نیست..... و گلایههایی از این دست.
بارها حرصم گرفته از کسی که در مقابل دردم خونسرد و بیاهمیت بوده. دلخور شدهام. گاهی فحش دادهام به جد و آباء اش. پیش خودم گفتهام چه بلایی ممکن است سر آدم بیاید که اینطور بیاحساس و سنگ شود. امروز در وضعیتی قرار گرفتم که به بخشی از سوالم پاسخ داده شد. کار داشتم و سرم گرمِ انجام کاری بود. همزمان خانمی از مشکلاتش میگفت که روزانه سه چهار بار مشابهش را از زبان بقیه ارباب رجوعها میشنیدم. میدانستم موضوع همان قصة همیشگی است و جزئیات با هم فرقی ناچیز دارد. به حرفش گوش نمیدادم. بعد از چند لحظه فقط صدایش را میشنیدم و کلمات برایم نامفهوم شدند. به خودم گفتم شبیه همان پزشکی شدهای که وقتی شرح مصیبت بیماریات را برایش میگویی به حرفت گوش نمیدهد.
خانم را راهنمایی کردم برای حل مشکلش. احتیاجی به گفتن آن همه شرح درد نبود. از این به بعد هر وقت بیمار شدم صبر میکنم تا پزشک سوال بپرسد و صرفن به سوالات جواب بدهم. نمی دانم آن خانم فحشم داده یا نه. نمی دانم به او حق بدهم یا نه.
پی نوشت: امروز یک نگاه گذرا به پست هایم انداختم. پست هایم پر از "می دانم" و "نمی دانم" است. نمی دانم چرا اینطور شده!!