دوره
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ آذر ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

گاهی غلام مرا با خود به محل ارده سازی می‌برد. شتری که چشم‌هایش را بسته‌اند به آهنگی یکنواخت سنگ آسیای عظیمی را بر محور ستونی چوبی می‌چرخاند. سنگ قائم بر سنگ افقی زیرین می‌ساید و دانه‌های کنجد را خرد می‌کند. روغن کنجد از روزنه‌ای به قیفی و مخزنی می‌ریزد. تفاله‌های کنجد را مردی جمع می‌کند. گردش پیوستهٔ شتر چشم بسته در فضای نیم تاریک و نمور سرم را به دوار می‌اندازد. ازغلام می‌پرسم چرا چشمهای شتر را بسته‌اند. می‌گوید به این دلیل که سرش گیج نرود. گاهی گمان می‌کنم که آدمهای پیرامونم هم به شتر عصاری می‌مانند. چشم بسته سنگ سرنوشت خود را می‌چرخانند و مدام بر حول محوری ثابت می‌چرخند و چون نمی‌بینند گمان می‌کنند راهی مستقیم و بی‌انتها را طی می‌کنند. اگر چشمشان را باز کنند سرشان گیج می‌رود و از حرکت باز می‌مانند.

شب هول- هرمز شهدادی


 
میراث
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩٠ : توسط : پگاه شنبه زاده

دیروز عصر طرف مکالمه ی من:

- به شوهرش میگه حداقل به پسره بگو اون دیگه منو نزنه, شوهره بهش گفته چه اشکال داره؟ هم من مادرم رو کتک میزدم هم بابام