﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>واگویه ها</title>
    <description>vagoyeha's description</description>
    <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>پگاه شنبه زاده</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 03 Apr 2012 06:32:36 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>بین شما کدام یک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چند باری شده است که از من پرسیده&amp;zwnj;اند فیلم دیدن را بیشتر دوست داری یا کتاب خواندن را و من به صراحت گفته&amp;zwnj;ام هر دوش!! تا اینکه چند روز پیش و در تعطیلات نوروز (برخلاف تمام خلق مونث که قبل از عید خانه را می&amp;zwnj;تکانند) مشغول خانه تکانی و گردگیری و مرتب کردن کتابخانه&amp;zwnj;ام شدم. وقتی به خودم آمدم داشتم فیلم نامه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; بزرگراه گمشده را برای بار چندم می&amp;zwnj;خواندم. کتاب چاپ ۷۹ و از انتشارات نی است و آن موقع تاریخ خرید را روی کتابهایی که می&amp;zwnj;خریدم یادداشت نمی&amp;zwnj;کردم. دیوید لینچ را از مجله&amp;zwnj;هایی که مشترک بودم می&amp;zwnj;شناختم. پیش از این اول فیلم&amp;zwnj;ها را دیده بودم و بعد فیلم نامه را خریده بودم اما بعید می&amp;zwnj;دیدم که به این زودی&amp;zwnj;ها امکان دیدن این یکی باشد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; چند سال بعد (شاید هفت یا هشت سال) یک روز صبح کمی زود&amp;zwnj;تر بیدار و آماده شدم و تا زمان آمدن سرویس و رفتن به سرکار ربع ساعتی وقت داشتم. کنترل را برداشتم و کانال&amp;zwnj;ها را بالا و پایین کردم. نمی&amp;zwnj;دانم کدام کانال بود (اما ایتالیایی بود) جاده&amp;zwnj;ای تاریک را نشان می&amp;zwnj;داد که با نور پایین ماشینی روشن شده بود و دوربین انگار از پشت شیشه شاهد جاده در&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان محدوده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; روشن شده بود. این تصویر را کجا دیده&amp;zwnj;ام؟ دیگر عوض نکردم. چند لحظه که گذشت بزرگراه گم شده را شناختم. اول فیلم رسیده بودم و این شانس بزرگی بود. آنروز سه ساعت مرخصی ساعتی گرفتم. چندسال بعد با وفور نعمت سرازیر شده، آرشیو فیلم&amp;zwnj;های دیوید لینچ را کامل کردم اما هیچکدام تأثیر گذاری بزرگراه گم شده را بر من نداشت. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در زمان خانه تکانی این سوال برایم پیش آمد که دلیل این تأثیر چیست؟ آیا این بهترین فیلم این ژانر است؟ آیا بهترین فیلم لینچ است؟ آیا در آن سن و سال حساستر بوده&amp;zwnj;ام؟ اما دلیلش را جای دیگری می&amp;zwnj;بینم. وقتی فیلم نامه را می&amp;zwnj;خواندم چینش&amp;zwnj;های صحنه، نور&amp;zwnj;ها، شخصیت&amp;zwnj;ها، رنگ&amp;zwnj;ها و... را خودم کارگردانی کردم. کاری که زمان خواندن داستان و رمان و شعر می&amp;zwnj;کنیم، همه چیز دوباره در ذهن مخاطب بازسازی می&amp;zwnj;شود و این بازسازی با بکارگیری تمامی حواس شکل می&amp;zwnj;گیرد (بو، لامسه و...)، اما زمان فیلم دیدن تصویر و صدا&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان است که کارگردان انتخاب کرده است. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پس حالا به صراحت می&amp;zwnj;گویم: خواندن رمان و داستان برایم لذت بخش&amp;zwnj;تر از فیلم دیدن است. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: x-small;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت: چند سالی است قراری داشتم با بارش باران و متعهد بودم آرزو&amp;zwnj;هایم را در زیر باران به &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;INBOX&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;گیرنده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; آرزو&amp;zwnj;ها بفرستم. همینطور طبق سنت بچگی که گفته بودند در لحظه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; تحویل سال هر آرزویی برآورده می&amp;zwnj;شود، هر سال در آن ثانیه&amp;zwnj;ها و در سکوت آرزویی کردم. امسال برایم سالی خاص بود، لحظه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; تحویل سال خالی بودم از هر چیزی، هیچ، هیچ مطلق! و مدتهاست با بارش باران آرزویی ندارم. این است من بی&amp;zwnj;آرزو!! (خواهشمند است بی&amp;zwnj;آرزو را بی&amp;zwnj;امید نخوانید&amp;zwnj;&amp;zwnj; همان بی&amp;zwnj;آرزو درست&amp;zwnj;تر است). هرچند با تأخیر اما امیدوارم همگی سال خوبی پیش روی داشته باشیم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/9206644/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-9206644</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 06:32:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دختر زن</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دوست داشتم قدرتی داشتم و توانایی. قدرتی بیش از فکر کردن و حرص خوردن و نوشتن توی وبلاگ. قدرتی که کمک کند بعضی چیزها را از پایه بریزم و&amp;nbsp; طوری بسازمش که در آن کمترین حد درد و سختی برای کودکان در نظر گرفته شود.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;چند وقت پیش در وبلاگم از پسر بچه ای&amp;nbsp;مغروری گفتم که در ازای کاری که نکرده بود دستمزد قبول نکرد. دستمزدی که احتمالن به صدقه نزدیک تر بود. امروز زنی آمدکه همیشه برای جستجوی کار برای خودش و شوهرش به دفتر شرکت سر میزند. زن-کودکی که حدود 15 سال داشت.&amp;nbsp;با جسمی کوچک و لاغر.&amp;nbsp;بار اول که آمد بچه ی دو ماهه ی پیچیده در پتو یی را در بغل داشت و چون بهتر فارسی حرف میزد درخواست کار را او به جای شوهرش داد. شوهرش آرم&amp;nbsp;، بی صدا و با نگاهی خالی، بیرون دفتر نشسته بود، نوزاد را&amp;nbsp;نگهداشته بود تا زنش بتواند راحت حرف بزند. از آن روز سه سال میگذرد. امروز&amp;nbsp;زن آمد. کودکش بزرگ شده و حرف میزند. بیسکوئیت های مرا دوست ندارد. بی تابی میکند برای خوردن خوراکی های متنوع تر. مادرش میگوید: "چیزهای دیگه می خواد، نمیفهمه که مشکل چیه" و من هیچ نگفتم. خواستم بگویم حقوق این ماهم مال تو و کودکت. خواستم بگویم هرچه همراه دارم به تومی دهم که دیگر نگران باقی ماندن کرایه تاکسی ته کیفت برای برگشت نباشی. خواستم بگویم برایش خرید کن و من بچه ات را همراهت تا خانه بغل میکنم تا تن نحیفت زیر وزن کودک برای برگشت پیاده تا خانه به درد نیوفتد. خواستم بگویم...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;غرور نگاه زن، اینکه او را آنقدر نزدیک می بینم که هیچوقت به خودم اجازه نمی دهم به او پیشنهاد کمک کنم، اینکه آن کودکی که از نوزادی تا حالا شاهد رشد کردنش در هر بار آمدن مادر بوده ام، از اینکه گریه می کند برای خوردن خوراکی های رنگ رنگ ... برای اینکه به خودم یاد&amp;nbsp;دادم غرور کسی را جریحه دار نکنم ، هیچ چیز نگفتم و حالا زن و کودکش رفته اند. کودک نوک انگشتانش را بوسید و همراه بای بایش برایم فرستاد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;من&amp;nbsp;چون خائنی نشستم و شرح مصیبتش را نوشتم. خوشحالم که هیچوقت وبلاگ نمی خواند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/62</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/9043011/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-9043011</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Mar 2012 07:41:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عقل داند که در این دایره سرگردانند</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;در نوجوانی دوستان من اغلب یا همسایه بودند یا از &amp;nbsp;همکلاسی ها. از دخترهای فامیل هم دوستانی داشتم اما دیر به دیر می دیدمشان. با آن گروه که تنگاتنگ با هم درتماس بودیم (همسایه ها و همکلاس ها) اغلب گفتگو ها و پچ پچ ها حول محور عشق می چرخید. و شرح لحظه و نگاه هایی که دوستانم با معشوقشان رد و بدل می کردند، نامه پراکنی ها که آن موقع ابزار ارتباط بود (که حالا چت و اس ام اس جایش را گرفته) این معشوق ها گاهی پسر فامیل بود و گاهی همسایه و گاه رهگذر.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;وانگهی! در این گفتگوها سوز و گداز بود و اشک و آه از بی وفایی معشوق و اضطراب آینده، ترس از رقیب و دلبری هایش، یا ترس از تهدید به شوهر دادنشان به کس دیگری و همه ی اینها بود و هول ولای مخفی کاری هم چاشنی اش. آن زمان پدر و مادر ها بیشتر از این زمانه بر چشم و گوش بسته بودن دخترها و ندیدن رنگ آفتاب و مهتاب اعتقاد داشتند. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;من اما تصور دیگری از عشق داشتم. عشق را حسی قوی و کاملن دگرگون کننده می دانستم. شاید این تصور، از کتابهایی که خوانده بودم شکل گرفته بود یا شاید از نوع علاقه پدر و مادرم به هم. آن زمان به این فکر می کردم که چرا من در گیر این دغدغه ها نشده ام. آیا آنقدر بی قواره و بی ریخت ام؟ یا شاید آنقدر شوتم که اصولن در این باغ ها حضور ندارم؟ می خواستم امتحان کنم پس به دنبال گزینه برای واگذار کردن رول معشوق می گشتم. در فامیل با وجود گزینه های سنی مناسب آنقدر شناخت ازشان داشتم که قابل جاگذاری در این رول نبودند. دیگران هم به شدت به برادرهایم شبیه بودند. از نظر ظاهر و لباس و شخصیت، هیچ چیز جذاب و جدیدی نبود.حالا شما همه ی اینها را کنار کنترل شدید خانواده و نصیحت ها و نشستن پای منبر مادر و پدر و ... بگذارید. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;دوباره وانگهی!! به خودم تلقین کردم، فرض کردم مثلن فلان پسر همسایه اگر دوست من می بود چه میشد و چه حسی می داشتم. نامه های عاشقانه ای می نوشتم که رونوشتی بود که نامه های نوشته شده در داستانها. آن زمان کتابی خوانده بودم که نویسنده اش روسی بود. گمانم کتاب " قبل از واقعه" نام داشت. عاشقانه بود به شدت و سرشار از فداکاری. سرنوشت همه ی نامه ها ریز شدن و طعمه ی سیفون شدن بود که ای کاش حالا یکی ازشان را داشتم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;از خودم پنهان نیست!!! از شما هم پنهان نباشد، هیچوقت شجاعت گرفتن و خواندن نامه هایی که برایم می پراندند را نداشتم. هیچوقت بر سر قرارها نرفتم. همیشه خودم را به کر گوشی زدم و زمزه ها را شنیدم و سکوت کردم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;بعد ها دیدم که همان دوستان عاشق با معشوق به مشکل برخوردند، دوران نقاهت پس از عشق کنار بعضی هاشان بودم و باز دیدم که همانها دوباره عاشق شدند و باز همان تب و تاب و اشک و فراغ و باز جدایی و دوران نقاهت و .....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;و همیشه اعتقادی داشتم به عشق (پیش از این گفتم که شاید از کتابها و رمانها آغاز شده و پا گرفته بود ) و اینکه یکبار در زندگی هر آدم اتفاق می افتد و آن یکبار دگرگون کننده است و ماندگار. این باور همچنان پا بر جاست و هنوز بر این باورم تجربه های قبلی یا بعدی دوستانم تلاش بر رونوشتی از نسخه ی اصلی بوده است. شاید خودشان باور نمی کنند یا پیش خودشان کتمان می کنند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;شاید روزی باورم مخدوش شود و به نتیجه ی دیگری برسم. قول صادقانه میدهم آن روز اگر وبلاگی بود و پگاهی بیایم و بگویم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;عنوان برگرفته از شعر حافظ: عشق داند که در این دایره سرگردانند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/9013906/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-9013906</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 11:55:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نوشتن</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;بخوانید:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://shabehyan.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;http://shabehyan.blogfa.com&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;/&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/8878638/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-8878638</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Feb 2012 07:56:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;انگشت&amp;zwnj;هایش را گرفت روی پلک&amp;zwnj;ها. نگه داشت که بسته بمانند. می&amp;zwnj;خواست دیگر اشک درنیاد. تمام بالش و موهاش خیس شده بود. توی گوشهاش پر اشک بود. از نمناکی چندشش شد. سردش شد. بس بود دیگر. گریه بس بود. با دل انگشت فشار داد به پلک&amp;zwnj;ها. گوی لغزان چشم زیر انگشتهاش داغ داغ بود و مثل نبض می&amp;zwnj;زد، نمی&amp;zwnj;دانست ضربان از نوک انگشتهاست یا چشم. انگشت&amp;zwnj;ها را فشار داد. باز مثل چشمه&amp;zwnj;ای جوشید. تمام منفذ&amp;zwnj;ها را با فشار پر کرده بود اما نمی&amp;zwnj;دانست از &amp;nbsp;کجا نم پس داد. فایده نداشت. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;گفت خودم را دلداری بدهم. دست کشید به موهای خودش. از کنار گوش که خیس اشک بود دست کشید و نوک انگشت&amp;zwnj;ها را رساند به پوست سر و نرم نرم خاراندش. به خودش گفت: گریه نکن عزیزم. گریه نکن. تموم می&amp;zwnj;شه، همه &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;این&amp;zwnj;ها یه روز تموم می&amp;zwnj;شه. یکم صبر داشته باش تا زمان بگذره. بعد به آن صدا جواب داد: دیگه تمومی درکار نیست. بعد از تمومی هیچی نیست. زمان که بگذره فقط زخم کهنه می&amp;zwnj;شه. به خودش گفت: آینده قابل پیش بینی نیست. همیشه ته دلت کورسویی بوده از امید. الان هم اگه به ته ته فکرت نگاه کنی می&amp;zwnj;بینیش. اینقدر سیاه نبین همه چیز رو. تو همیشه وقتی کم میاری می&amp;zwnj;گی این دیگه از همه سخت&amp;zwnj;تر و بدتره و این بار دوام نمیاری. اما دیدی که همیشه دوام آوردی. دیدی که&amp;nbsp;تموم شده&amp;nbsp;و باز زنده موندی. الان هم می&amp;zwnj;گذره. بی&amp;zwnj;خودی خودتو اذیت می&amp;zwnj;کنی. بعد به آن صدا جواب داد: اینبار فرق می&amp;zwnj;کنه. اینبار مثل سقوط آزاد توی سیاهیه. اینبار دیگه توی اون خلاء ی هستم که همیشه ازش می&amp;zwnj;ترسیدم. دست کشید به پیشانی خودش، به زیر پلک و اشک را پاک کرد: گریه نکن عزیزم. گریه نکن عسلم. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;چشم&amp;zwnj;هایش را بست و فکر کرد که لبهای خودش پیشانی نمناکش را می&amp;zwnj;بوسد. به خودش گفت: مریض می&amp;zwnj;شی و می&amp;zwnj;مونی سر دست خودت. کی جمع و جورت می&amp;zwnj;کنه؟ به آن صدا جواب داد: دیگه مهم نیست برام. دیگه....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;بخشی از داستانی تازه و ناتمام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/8596459/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-8596459</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 11:24:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دوره</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;گاهی غلام مرا با خود به محل ارده سازی می&amp;zwnj;برد. شتری که چشم&amp;zwnj;هایش را بسته&amp;zwnj;اند به آهنگی یکنواخت سنگ آسیای عظیمی را بر محور ستونی چوبی می&amp;zwnj;چرخاند. سنگ قائم بر سنگ افقی زیرین می&amp;zwnj;ساید و دانه&amp;zwnj;های کنجد را خرد می&amp;zwnj;کند. روغن کنجد از روزنه&amp;zwnj;ای به قیفی و مخزنی می&amp;zwnj;ریزد. تفاله&amp;zwnj;های کنجد را مردی جمع می&amp;zwnj;کند. گردش پیوسته&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;شتر چشم بسته در فضای نیم تاریک و نمور سرم را به دوار می&amp;zwnj;اندازد. ازغلام می&amp;zwnj;پرسم چرا چشمهای&amp;nbsp;شتر را بسته&amp;zwnj;اند. می&amp;zwnj;گوید به این دلیل که سرش گیج نرود. گاهی گمان می&amp;zwnj;کنم که آدمهای پیرامونم هم به&amp;nbsp;شتر عصاری می&amp;zwnj;مانند. چشم بسته سنگ سرنوشت خود را می&amp;zwnj;چرخانند و مدام بر حول محوری ثابت می&amp;zwnj;چرخند و چون نمی&amp;zwnj;بینند گمان می&amp;zwnj;کنند راهی مستقیم و بی&amp;zwnj;انتها را طی می&amp;zwnj;کنند. اگر چشمشان را باز کنند سرشان گیج می&amp;zwnj;رود و از حرکت باز می&amp;zwnj;مانند. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;شب هول- هرمز شهدادی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/8545139/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-8545139</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Dec 2011 05:50:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میراث</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;دیروز عصر طرف مکالمه ی من: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;- به شوهرش میگه حداقل به پسره بگو&amp;nbsp;اون دیگه منو نزنه, شوهره بهش گفته چه اشکال داره؟ هم من مادرم رو کتک میزدم هم بابام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/8437549/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-8437549</guid>
      <pubDate>Wed, 30 Nov 2011 05:03:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گربه سان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دیدی بعضی آدمها چه قیافه ای به خودشان میگیرند؟ همیشه انگار میخواهند بابت کاری که کرده اند معذرت بخواهند. همیشه چشمها حالت مضطرب و ملتمس دارند. جرأت نگاه کردن مستقیم به چشمهای طرف را ندارند انگار. با این آدمها دو جور رفتار میکنم. اگر پگاه خوبی باشم دلم میسوزد برایشان. کاری میکنم که نسبت به خودشان احساس بهتری پیدا کنند. اگر پگاه بدی باشم تشر میروم. بد حرف میزنم. با لحنم توهین میکنم. دلم خنک نمیشود از اینکار، اما بعد هم پشیمان نمیشوم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/8242683/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-8242683</guid>
      <pubDate>Mon, 31 Oct 2011 07:51:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ستاره ی چکیده</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دیشب قبل از خواب داشتم برنامه ریزی می&amp;zwnj;کردم برای کارهای پاییز: باید باغ پشت را بدهم بیل بزنند و زیر رو کنند تا خاکش هوا بخورد. بدهم پای درخت&amp;zwnj;های انجیر را تشتک درست کنند. درخت انار را هرس کنند وقتی انار&amp;zwnj;هایش را چیدم. بذر گل آفتابگردان بکارم حاشیه کرت&amp;zwnj;ها. علف&amp;zwnj;های هرز را دربیاوردند و سفارش کود بدهم، ده کیسه گمانم کافی باشد. خودم را تصور کردم که دارم از کنار خانه می&amp;zwnj;روم به باغ پشت. از راه باریک سیمان شده. وقتی می&amp;zwnj;رفتم فکر کردم باید کناره&amp;zwnj;های این راه هم گل بکارم. گلی که پایه بلند باشد و رنگ رنگ. بدهم قبلش شمشاد&amp;zwnj;ها را&amp;nbsp;هرس کنند. تا نور به اندازه کافی بتابد به گل&amp;zwnj;ها. قدم قدم به باغ پشت نزدیک شدم. پیراهنی خنک و آزاد تنم است و چادری نخی و گلدار سرم. آن طرف شمشاد&amp;zwnj;ها خانهٔ همسایه بود که گاهی صدایشان می&amp;zwnj;آمد. صبح بود و خنک. هوای خنک و بوی گس شمشاد&amp;zwnj;ها مستم کرد... با صدای آف و آن کردن کولر به خودم آمدم. توی رختخواب بودم. می&amp;zwnj;خواستم برنامه ریزی&amp;zwnj;هایم را ادامه بدهم. می&amp;zwnj;خواستم از باغ پشت رد شوم و به فکرهای دیگر برسم. اتفاقی افتاد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;اتفاقی در ذهنم. مثل ضربه&amp;zwnj;ای دردناک. من در یک خانه آپارتمانی زندگی می&amp;zwnj;کنم. تنها باغچه&amp;zwnj;ای کوچک دارم. آن باغ واقعیت ندارد؟ باور نمی&amp;zwnj;کردم. پافشاری می&amp;zwnj;کردم. می&amp;zwnj;خواستم به خودم ثابت کنم که هست. آن باغ چنان روشن و واقعی بود که داشتم برایش برنامه ریزی می&amp;zwnj;کردم. گشتم در گذشته&amp;zwnj;ام. هیچوقت در زندگی&amp;zwnj;ام باغی نداشته&amp;zwnj;ام. هیچوقت در هیچ دوران از زندگی. این باغ از کجا اینقدر روشن آمده به واقعیت من.&amp;nbsp;بارها به باغ رفته ام،&amp;nbsp;بار&amp;zwnj;ها برگهای زرد درختهای انجیر را کنده&amp;zwnj;ام. بار&amp;zwnj;ها آب گذاشته ام پای نعناع&amp;zwnj;ها تا برگ&amp;zwnj;هایش نرم و ترد شود. کندوی عسلی که یکبار پیدا کردم بین شمشاد&amp;zwnj;ها. هیچکدام واقعی نیست؟ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;مرز بین تخیل و واقعیت کجاست؟ چقدر از کنش&amp;zwnj;ها و واکنش&amp;zwnj;ها واقعیست؟ دلبستگی&amp;zwnj;ها، خواسته&amp;zwnj;ها، لذت&amp;zwnj;ها، درد&amp;zwnj;ها و خود ما چقدر واقعی هستیم؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #000000; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;نمی دانم بار دیگر به آن باغ میروم یا نه. نمی دانم بار بعد این آگاهی هست همراهم که این باغ واقعی نیست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/8052236/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-8052236</guid>
      <pubDate>Sat, 01 Oct 2011 07:37:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فانوس خاموش پر نفت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; پنج ماه پیش یکروز که از باشگاه برمی گشتم دو تا بچه گربه تازه متولد شده را در ورودی بلوک کنار یک ظرف یکبار مصرف پر از شیردیدم. جریان را از باران پرسیدم گفت یکی از گربه&amp;zwnj;ها مال خودش است و دیگری مال دختر همسایه. گربه&amp;zwnj;ها مفلوک و بی&amp;zwnj;پناه بودند و به شدت کوچک. چشم&amp;zwnj;هایشان پر از قی و بسته بود. بسیار بسیار رقت انگیز. به شیر لب نمی&amp;zwnj;زدند. وقتی از هم جدایشان می&amp;zwnj;کردیم با چشم بسته دنبال هم می&amp;zwnj;گشتند و تا به هم می&amp;zwnj;رسیدند می&amp;zwnj;پیچیدند به هم و آرام می&amp;zwnj;گرفتند. هوا تاریک شده بود و باران می&amp;zwnj;خواست شب پاسی بدهد کنار گربه&amp;zwnj;ها تا غذای سگ&amp;zwnj;ها نشوند و من مجبور شدم گربه را با کارتون به خانه بیاورم. این شد آغاز ورود گربه&amp;zwnj;ای که بعد&amp;zwnj;ها پیشی نام گرفت. برایش شیشه شیر خریدیم. جای خواب و پتو و دستشویی و... به مشغله&amp;zwnj;ها پیشی هم اضافه شد. همیشه از دست زدن به گربه&amp;zwnj;ها فراری بودم. فکر می&amp;zwnj;کردم لای موهای تنشان پر از شپش و میکروب باشد. هیچوقت وسوسه نشده بودم دست بزنم به گربه&amp;zwnj;ای که پوزه&amp;zwnj;اش را میو می&amp;zwnj;و کنان به من نزدیک می&amp;zwnj;کند و همیشه با جیغ فرار کرده بودم. می&amp;zwnj;دانم این افه خیلی سوسول بازی است. ترس نداشتم، اما فرار می&amp;zwnj;کردم. اما برای راحت شدن از ونگ ونگ پیشی مجبور شدم لای حوله&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; مخصوصش بغل بگیرمش و شیشه شیر دهانش بگذارم. مراقب باشم که شیر به حلقش فوران نکند. سردش نشود. از بلندی نیوفتد. بچه گربه هم بعد از شیر خوردن لای حوله خوابش می&amp;zwnj;برد. آنقدر بیگناه بود که صورتش را ناز می&amp;zwnj;کردم. پیشی بزرگ شد. وقتی از اداره برمی گشتم راه می&amp;zwnj;افتاد دنبالم و سرش را به کف دستم هل می&amp;zwnj;داد تا نازش کنم. هر وقت نشسته بودم می&amp;zwnj;آمد و روی پایم می&amp;zwnj;نشست و با هم فیلم می&amp;zwnj;دیدم. تنهایی باران را هم پرکرده بود. آرام آرام غذا خوردن را یاد گرفت. دوبار با ما به مسافرت آمد و با شیطنت&amp;zwnj;ها بازی&amp;zwnj;هایش لحظه&amp;zwnj;های شادی برای ما ساخت. نگهداریش اما سخت&amp;zwnj;تر و سخت&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;شد. روکش چرم تمامی مبل&amp;zwnj;ها و صندلی&amp;zwnj;ها را با ناخن خراش داده بود. پاک کردن دستشویی&amp;zwnj;اش مکافاتی شده بود. مرتب باید به دامپزشکی می&amp;zwnj;بردیمش و به همه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; این&amp;zwnj;ها برخورد فامیل و دوستان را هم اضافه کنید. با همه این حرف&amp;zwnj;ها فکر می&amp;zwnj;کردم تونایی زندگی در کوچه را نداشته باشد. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;این بار قبل از مسافرت به دلیل اینکه نگهداری از او در ماشین سخت بود پیشی را در پارکینک خانه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ٔ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; مادر گذاشتیم. سفارش کردیم برایش غذا بگذارند. عصر همانروز خواهرم تلفن کرد که هرچه گشته پیدایش نکرده. رفته بود. گم شده بود. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باران بی&amp;zwnj;قراری می&amp;zwnj;کرد. گفتم باید آزاد می&amp;zwnj;شد. گفتم یادت هست می&amp;zwnj;نشست پشت پنجره و به حیاط نگاه می&amp;zwnj;کرد؟ تا در را باز می&amp;zwnj;کردیم می&amp;zwnj;پرید بیرون؟ گفتم و گفتم تا آرام شد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #000000;"&gt;&lt;strong&gt;همکارم امروز حال پیشی را پرسید. جریان را که شنید پرسید باران برایش گریه نکرد. گفتم نه توجیهش کردم. گفت باران هم مثل خودت سنگ دل است. نگفتم که چقدر نگران آن گربه شده بودم. نگفتم که دور از چشم همه برای سرنوشت نامعلومش گریه کردم. مسخره نیست آدم به این گندگی برای یک گربه&amp;nbsp;اشک بریزد؟ نگفتم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://vagoyeha.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>پگاه شنبه زاده</author>
      <comments>http://vagoyeha.persianblog.ir/comments/339516/7983362/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-339516.post-7983362</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Sep 2011 12:29:38 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
